نفس باد صبا ...
سلاممممممممممممممممممممممممممممممممممممم عزیزم، عشقم، خدا رو شکر، صبا جون، زنداییت، قرار شد یه عمر زندگیه شیرین با دایی حسن داشته باشه، ابوالفضلم باورت نمیشه که چقدر خوشحالم، به خدا دل تو دلم نیست، خدا ایشاالله خوشبختشون کنه... زندایی صبا خیلی دوستت داریم... ...
نویسنده :
ندا
14:18
چه حمومی ...
دست مامانی درد نکنه، امروز اومد خونمون بخاطر شما، بله، میخواست شما رو ببره حموم که سرحال بشی و آب بازی کنی، دستت درد نکنه مامانی... ...
نویسنده :
ندا
20:05
چه تولد فرخنده ای...
١٦مهرماه89، مصادف با تولد فرخنده ی حضرت معصومه(س)، خواهر عزیزم منا، خاله ی گلت، با عشق، پیمان بست، سالگرد عقد خاله منا مبارک... ...
نویسنده :
ندا
20:01
سوپرایزی
٤ مهرماه، یه سوپرایز بزرگ برام داشتی که وقتی بزرگ شدی برات تعریف می کنم... ...
نویسنده :
ندا
20:25
ارتباط...
عزیزم با عروسکهای موزیکال بالای تختت خیلی خوب ارتباط برقرار کردی... ...
نویسنده :
ندا
13:39
نکته بینی...
توانائیها و حرکات و حالاتی که توی این 50 روز از خودت نشون دادی و یادم مونده رو می خوام برات بنویسم که بعدها که خوندی بدونی چه موجود دوست داشتنی بودی و هستی... به سمت نور برمیگردی چنگ میزنی به موهای مامان و خاله ها ومامانی وخصوصا سینه بابا، حتی موهای خودتو هم میکشی خدا شانس بده ، چشمت دنبال بابا محسنه، هر طرف میره به طرفش برمیگردی، من و که میبنی فقط یاد شیر می افتی وقتی سرحال باشی به بعضی از حرکاتمون می خندی جدیدا تونستی ناخودآگاهانه اشیا و بگیری، از جقجقه شروع کردی امروز زیر نظرت داشتم دیدم پستونکت افتاد خودت با تلاش کردی تو دهنت دست و پا میزنی به طوری که پتو رو از روت کنار میزنی وقتی ناله می کنی و دیر به طرفت بیام یه جیغ کوتاه میکش...
نویسنده :
ندا
17:18
50 روزگی...
سلامممممممممممممممممممممم ابوالفضلم اصلا باورم نمیشه، 50 روزه که با همیم، در کنار هم... امروز برای بار اول پسرم میخواد بره تهران برای مراسم مادرجون... صبح امروزساعت 6 تا 7 نمیخوابیدی و دوست داشتی باهات حرف بزنم و بازی کنم، اینم چندتا از عکسهای صبح 50 روزگیت...مبارکه... اینجا هم خسته شدی و خوابت برد ...
نویسنده :
ندا
16:32
مادرجون...
22 مهرماه 88 بود، بابات برای پاره ای از کارهاش رفته بود شمال، من خونه مامانی اینا بودم، تازه 3ماهی از ازدواج من و بابامحسن می گذشت، صبح داییم تلفن زد، خیلی وحشتناک بود، یکی از عزیزترین عزیزانم، مادربزرگ مهربونم، مشاورمون، هم زبونمون، کسیکه همیشه با حرفهاش آروم می شدیم، کسیکه همیشه با حضورش شاد می شدیم، کسیکه نقطه ی عطف فامیل بود، کسیکه ذره ذره وجودش آرامش بخش بود، کسیکه عاشقانه دوستش داشتم، در روز شهادت حضرت امام صادق(ع) از میان ما رفت و ما رو با غم دوریش تنها گذاشت... مادرجونم، امیدوارم همونطور که همیشه آرزو می کردی، الان جایگاه خوبی داشته باشی و قرین مغفرت و رحمت خدای مهربان قرار بگیری، روحت شاد و یادت گرامی باد... دلم خ...
نویسنده :
ندا
16:52
مثل اینکه داری...
خبر خبر خبر دار... دیروز پسرم آبروداری کرد، اونم توی یه جلسه ی مهم، جلسه ی خواستگاریه دایی حسن، اصلا صداش در نیومد، خیلی آروم و ناز توی کریرش خوابیده بود...ابوالفضل مامان، مثل اینکه داری زندایی دار می شی، تنها چیزی که نداری زنداییه که به امیدخدا داری بدست میاری، برای دایی حسن و زندایی؟ دعا کن... پیوست: ایشاالله هر چی زودتر جای علامت سوال با اسم زیبای زنداییت پر میشه... ...
نویسنده :
ندا
17:00






